
حضور آخرین در روضه النبی...
یه گوشه کنار یه ستون ، اعمال روز مبعث رو انجام میداد(تف به ریا!!)... که یهو دید یه پارتیشن کشیدن و نمیذارن توی محدوده روضه وارد شن!!...قلبش ایستاد!!...گفت یا رسول الله.....باید با حسرت راهی مکه شم؟!؟! اشک بود که بی اختیار گونه هاش رو نوازش میکرد..یا زهرا...
به یکی از شرطه ها گفت اجازه بده منم برم..گفت برو بعد از نماز بیا!!! گفت ما داریم میریم مکه ، دیگه نیستیم!! قبول نکرد...
یکی دیگه از شرطه ها اومد... به اون گفت....اشکاشو که دید دلش انگاری سوخت!! بهش گفت از خروج اضطراری برو...سر از پا نمیشناخت... و جعلنا... میخوند و میرفت...
یهو دید وارد روضه شده....یا رسول الله.....میخواست روی ماهش رو ببوسه!!..... ولی.....سریع نماز خوند و با چشای خیس....با دل داغون...با حسرتی که داشت لحظه های آخر میموند توی دلش وداع کرد....
پ.ن : حاج آقا حجتون واقعا مقبول...