سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
حلقــه ـ بچه‌هاي عمره‌ي دانشجويي لبگزه
 

 

 

حلقـــه ـ بچه های عمره دانشجویی

 از سرچشمه برگشته‌ايم..

اما هرچه پيش مي‏آييم

بيشتر احساس تشنگي مي‏کنيم..

 لحظه به لحظه از دلمان دورتر مي‏شويم

و در حسرتيم  که چه کم نوشيده‌ايم از 

زلال جـــــاري عشــق..

 

 

 

   معرفي وبلاگ |  ایمیـــل  | خـانـه   

   1   2      >

 
 
یادآوری

نوشته‌ي: افسانه احمدی
 

سه شنبه 17 شهریور 88
 

 

اشک در چشمانم حلقه میزند
می پیچد
و به حلقه ی دل تنگی ام  می پیوندد
به بغض گلویم که هر روز بزرگتر می شود تنه می زند
بغضی که نمی دانم کی و کجا قرار است گره باز کند
و...
یادم افتاد دلم را جا گذاشتم






 
 
ماه وصال تو...

نوشته‌ي: زهرا مرادی
 

چهارشنبه 4 شهریور 88
 

 

ای بهاری ترین ماه خدا ، ای حلاوت جان اهالی ایمان، از برکت لحظه های صمیمانه ات دلهایمان تا همسایگی خانه ی دوست پر می گیرد و از آبی آرام رحمت او سرشار می شود .
ای ماه معراج فطرت های پاک، پنجره ی دل را به سحر های سپید ابو حمزه ثمالی می گشاییم و به آسمان پر ستاره ی افتتاح پر می کشیم تا برگ های زرد گناه به اعجاز باران مغفرت خداوندی از تن خواب آلوده ی روحمان فرو ریزد و ماه وصال با محبوب در جان خسته مان حلول کند...



 
 
...

نوشته‌ي: ساقی رضوان
 

شنبه 31 مرداد 88
 

 

 



کریم!


مهربان!


تو را به کعبه ، به خانه پاکت قسم میدهم


که مرا از هر چه غیر توست برهان و


آرزویم را که دیدار توست برآورده ساز...


 


*الهی اغفر ذنوبی کلها بحرمة محمد و آل محمد...


 




 
 
ضیافت

نوشته‌ي: حسام‌الدین مقدس زاده
 

دوشنبه 26 مرداد 88
 

 

آرام آرام شعبان می رود جای خود را به رمضان بدهد.
و آرام آرام رمضان از راه می رسد؛ رمضان کریم
هیچ به شباهت میهمانیمان در کوی دوست و میهمانیمان در ماه حضرت دوست فکر کرده ای؟!
رمضان حج است یا حج رمضان را نمی دانم اما روزی حج خانه خدا را در دعاهای این ماه زیاد دیده ام...
و خدواند به ما می فرماید: الصوم لی و و انا اجزی به...(1)
روزه برای من است و من پاداش آن را می دهم و برخی هم گفته اند من پاداش آنم!
به ضیافت خدا دعوت می شویم...
کمتر از ضیافت خانه اش نیست...جایی نخوانده ام؛ اما اینطور احساس می کنم. (می دانم که حس و دل حجت نیست!)
اگر مهمان شدید... دوستان را فراموش نکنید.
اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان،فاغفر لنا فیما بقی منه
التماس دعا

1- وسائل الشیعه - جلد 7 - صفحه 294





 
 
چشم به راه سپیده

نوشته‌ي: زهرا مرادی
 

جمعه 16 مرداد 88
 

 

 


ابر ها فرزندان دریایند و دریا فرزند آسمان و بدین سان در قاموس هستی دریا آیینه زمین است در بی کران ترین لحظه های آفرینش.                        


ای ظهور دریایی ! ای دریا!


نگاهت آبی است و کلماتت آسمانی است . وسعتت دلگشا و موسیقی لطیف گام هایت عرفانی ترین آوا ها و نواهاست.


نمی دانم، نمی دانم با این واژه های زمینی شایسته ی سرودنم یا نه؟


نمی دانم این حروف خاکی که از کویر دلم بر می خیزد سزاوار وجود آسمانی توست یا نه؟


می دانم می آیی ، می آیی تا مسیر رفتن را آماده کنی . سلام بر تو ، سلام بر تو ! آن دم که از مشرق لایزال طالع    می شوی تا سّر خلقت آسمان و زمین باشی.                                


سلام بر تو که روز تجلی را بشارت دهنده ای و صبح خدا را مشتاق ...


و اینک 1175 گلبرگ لطیف سلام و صلوات را تقدیم به وجود نازنینت  می کنم ...


 


 




 
 
درانتظارتولد

نوشته‌ي: زهرا یاهو
 

چهارشنبه 14 مرداد 88
 

 


این روزاوقتی یه چرخی توی شهرمیزنم وشوق مردم روبرای چراغونی وآذین بندی برای اقارومیبینم...


بیشتردلم برای رکن یمانی ودعای فرجش تنگ میشه
یادش بخیرنزدیک مستجارکه میشدیم دعای فرج رویاداوری میکردن و همه باهم اروم ومتضرعانه دعای فرج رو زمزمه میکردیم درحالی که لحظه ی ناب ظهور توذهنم نقش میبست
لحظه ای که دیوارکعبه سالهاست درانتظارشانه های مردیست که جهان درانتظارقدوم مبارک اوست تابا آمدنش باردگرزنده شود
یاصاحب العصروالزمان ای پدرمهربانم ومهربانترازپدرم


 نمیدونم همان لحظه ای که به رکن یمانی میرسیدیم وبرای تعجیل درظهورت دعامیکردیم...


 ایا شما هم دربین طواف کنندگان بودی ودعای فرج رو به همراهشون زمزمه میکردید؟
شایداین جمعه بیایدشاید ...


شایداین جمعه که تولدت وآمدنت  راجشن میگیریم همان جمعه ی آمدنت وتولدجهان باشد




 
 
عهد

نوشته‌ي: حسام‌الدین مقدس زاده
 

چهارشنبه 14 مرداد 88
 

 

به خودم که نگاه می کنم متنفر می شوم...


می دانی چرا؟!


اگر بروم و در جایی مثل خانه خدا ، مثل حرم نبوی (ص) ، مثل بقیع ؛ با آنها عهد ببندم و آنجا از آنها کمک بگیرم برای عهدم... و بعد برگردم و کمی بعدتر شود و عهدم گسسته شود ... مرا چه می شود؟!


آنها کمک نکرده اند؟!... حاشا و کلا! پناه می برم به خدا از هر گونه فکر اینچنینی!


من برگشته ام...


تمام مسئله اینجاست...


می دانی یعنی چه...؟!


یعنی فراموش کرده ام...


 


می دانم که این نوعی نومیدی است... و از درگاه این ها نباید نومید شد...


اما خودم را که نمی توانم فریب بدهم...


من خطا کرده ام...


و عهد شکسته ام...


مهدی جان...


آقای من و مولای من... در این بی کسی و در این دور افتادگی بر من بتاب...


ببار بر من ای مهربان ترین هستی...


و می ترسم از بستن عهدی دوباره...


بیا مولا...


بیا...




 
 
پله پله تا بیدل شدن

نوشته‌ي: زهرا مرادی
 

جمعه 9 مرداد 88
 

 

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار ،


آن طرف حیاط خانه ی خداست ،


به امید آنکه در آن خانه باز شود و آن وقت هی در می زنم ، در می زنم ...


و می گویم دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس بدهید؟


آن قدر دلم را پرت می کنم تا دیگر دلم را پس ندهد،


تا که او در را باز کند و بگوید : بیا خودت دلت را بردار و برو ...


آن وقت داخل می شوم و دیگر بر نمی گردم،


من این بازی را ادامه می دهم...




پ.ن. این متن رو تقدیم می کنم به تمام بیدلان و دوستداران این وبلاگ به خصوص حاجیان تازه از سفر بر گشته که دل خود را جا گذاشتند و برگشتند ، امید هست که این متن رو از این بنده ی حقیر بپذیرند... 




 


 




 
 
در کویر بی کسی

نوشته‌ي: حسام‌الدین مقدس زاده
 

پنج شنبه 8 مرداد 88
 

 

اینجا بیابان است...


بیابان غربت، تنهایی، بی کسی...


چه فرقی می کند که در بیابان باشی یا در کویر... گل که نباشد و شاخه خشک ها و خارها دیگر چه جای سوال؟!


از گلستان آمده بودیم... کنار نهر جاری زلال...


تازه تشنه شده بودیم... هنوز که خوب نفس نکشیده بودیم برگشتیم.


گفتم که از گلستان آمده بودیم...


نه!... از بیابان رفته بودیم به گلستان! و بعد برگرداندنمان به بیابان!


می بینی چقدر بی انصاف!


بعد آمدیم...تنها شدیم...غریب ماندیم و حسرت خوردیم!


اشک ریختیم که این بی معرفتی است...دور از کرم است...آخر شما که منتهای مردانگی هستید...ما را تنها رها کرده میان این بیابان بی آب و علف و ما تشنه...!


این رسم شما نبود... تقدیر ما این بود...


و شما خوبتر از آن هستید که به ذهن آید... آخر خزینه دار اسرار الهی هستید!


اما شما را چه می شود که ما را دریابید!؟


در این بیابان... در این کویر... بی آب... بی گل... بی پدر...!


همه ی حرف همین جاست...!


بی پدر...!


شما را و خدا را... در این بیابان به غربت ما رحمی کنید...


به شما استغاثه می کنیم...


آخر تا به کی تنهایی و بی کسی و بی پدری...؟!


تا به کی ظلم و جور و ستم...؟!


آب ها و بیابان ها از فساد پر شده است...!


آخر مولایمان را به ما نمی رسانید؟!


آخر تا به کی انتظار...؟!


اللهم انا نشکوا الیک فقد نبینا و غیبه ولینا و کثره عدونا و قله عددنا...




 
 
یا رسول الله...

نوشته‌ي: ساقی رضوان
 

چهارشنبه 31 تیر 88
 

 


 


حضور آخرین در روضه النبی...
یه گوشه کنار یه ستون ، اعمال روز مبعث رو انجام میداد(تف به ریا!!)... که یهو دید یه پارتیشن کشیدن و نمیذارن توی محدوده روضه وارد شن!!...قلبش ایستاد!!...گفت یا رسول الله.....باید با حسرت راهی مکه شم؟!؟! اشک بود که بی اختیار گونه هاش رو نوازش میکرد..یا زهرا...



به یکی از شرطه ها گفت اجازه بده منم برم..گفت برو بعد از نماز بیا!!! گفت ما داریم میریم مکه ، دیگه نیستیم!! قبول نکرد...



یکی دیگه از شرطه ها اومد... به اون گفت....اشکاشو که دید دلش انگاری سوخت!! بهش گفت از خروج اضطراری برو...سر از پا نمیشناخت... و جعلنا...  میخوند و میرفت...



یهو دید وارد روضه شده....یا رسول الله.....میخواست روی ماهش رو ببوسه!!..... ولی.....سریع نماز خوند و با چشای خیس....با دل داغون...با حسرتی که داشت لحظه های آخر میموند توی دلش وداع کرد....


 


 


پ.ن : حاج آقا حجتون واقعا مقبول...


 




   1   2      >
معرفي وبلاگ |  ایمیـــل  | خـانـه
یادآوری
ماه وصال تو...
...
ضیافت
چشم به راه سپیده
درانتظارتولد
عهد
پله پله تا بیدل شدن
در کویر بی کسی
یا رسول الله...
آمدم اما دل تو را نیز جا گذاشتم
مبعث
مدرسه ی بی مدیر
دعوت تو!
آسمانی می‏شوم
[همه عناوین(87)][عناوین آرشیوشده]